تبليغاتX
خاطرات زندگی ن ا ز ن ی ن
نمیدونم چرا تا میام تو این وبم فقط دوس دارم بگم بابا

دلم براش بیشتر ازهمیشه تنگ شده

دوست دارم

تا ابد جای خالیتو حس میکنم

وقتی به شب عروسی و لباس و..... فک میکنم خیلی برام قشنگه ولی نبود تو اون شبو برام بیرنگ و وحشتناک میکنه

+ نوشته شده توسط من در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت 8 PM |
الی فردا ساکشن میکنه
+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1 AM |
شب بخير
+ نوشته شده توسط من در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 2 AM |
سلام

هر چي گشتم شماره اي نه تو نه از مامانت گير نياوردم گفتم شايد بياي اينجا اگه اومدي حتما يه چيزي برام بنويس مامان مهين خيلي دلش هم براي تو هم برا مامانت تنگ شده هر روز منتظر خبري ازطرف شماس به مامان بگو بهش زنگ بزنه بعد بابا رستمي دلمون به مژگان خوش بود كه يه حالي از ما ميپرسيد صبا به مامانت بگو زنگ بزنه از پشت تلفن اتفاقي نميوفته لا اقل خودت به موبايل من يا هومن زنگ بزن شماره موبايلم همون ۴۰۳۰و۴۹۸۱ منتظرتم..............

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1 AM |
عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی برا همه باشه شاد باشین غم نبینین و پولدار شین

و اما من ..............

شروع سال عالی

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت 6 PM |
خیلی دوست دارم بنویسم ولی نمیشه بماند چرا ؟؟؟

همه ی نظرا رو خوندم مرسی بازم میخام شروع کنم نوشتن منتظر باشید

 

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه دهم اسفند 1389 و ساعت 6 PM |
امروزبرعکس همیشه دوست دارم بنویسم درد دل کنم

بعضی وقتا سرنوشت ادما یه جورین مثلا من

کی فکرشومیکرد من وقتی شوهر کنم که با همه فرق کنه آره ازدواج من با همه خواهرام فرق میکنه

۱ـ بابام بود              ۲ـ بابام بود

.

.

.

۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ـبابام بود

دختری که عروسی میکنه دلش میخاد   ................  بگذریم

خیلی حال آشفته ای دارم بهم ریختم  همه ازم متنفرن بخاطر اینکه مادرو دارم تنها میزارن

بخاطر اینکه ........... بگذریم

هومن انتخاب خودمه بخاطر همینم همه سرزنشم میکنن مغزم داره منفجر میشه

 

 

              خدایا تا  تونخای هیچ کدوم از این اتفاقا برا  من نمی افتاد

              پس کمکم کن تنهام نزار همه چی درست بشه

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 8 PM |
من با هومن همکار سابقم  خواستگار سمج عقد کردم باید خوشحال باشم ولی نگران مامانم...
+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 و ساعت 12 PM |
هر وقت میخام چیزی بجز بابا بنویسم چیزی ندارم مثل الان

یه کم سرم شلوغه انتخاب واحد و گرفتن نمرهها ...

از همه بدتر بدهی دانشگاه

فردا باید برم دانشگاه یه کاری بکنم

همینا به ذهنم رسید جایی که نامفهوم بود سوال کنید

+ نوشته شده توسط من در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 10 PM |
الان از سر خاک اومدم مثل هر هفته قبرو شستم گلبارونش کردم  واومدم مامان خیلی پیر و  شکسته شده

چند روزیه صدای بابا تو گوشم ساعتی که رفت کفنش قبرش تنش حسش میکنم با تمام وجود

دوست دارم بابا

عاشقتم

تنهام نزار

پیشم بیا بابا

میخوامت

بیا

سرم داد بزن ولی نگو اشتباه میکنم

کمکم کن .....................

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 5 PM |


Powered By
BLOGFA.COM